دیروز وقتی دخترم برای اولین بار لبهای قشنگش رو روهم فشرد و گفت "ماما" انگار همه دنیا برای من شد.انگار همه خستگی هام با همون کلمه جادویی رفت.با خودم گفتم یعنی منو صدا زد...؟ یعنی با من بود...؟ سالها خودم این کلمه رو تکرار کرده بودم اما هیچ وقت دلم با شنیدنش نلرزیده بود.شاید هم روزی خودم با گفتن همین کلمه به مادرم احساس مشابهی داده بودم بدون اینکه بفهمم چه کردم.و حالا زمان دوباره تکرار شده...به نظرم مادر بودن عجب حس پیچیده ایه که هر روز انگار تازه کشفش کرده باشی.خیلی خوشحالم.خیلی.این آغاز یه ارتباط تازه است بین دنیای من و دنیای هانا.زنده باد همه پیوندهای مادرانه و دخترانه!
۱۳۸۸ دی ۲۲, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
الهي من قربونت برم هاناي گل و ناز من. مبارك باشه حرف زدنت خاله. من ميفهمم مامان مهربونت چه حال خوبي داره.از دور ميبوسمت قشنگم.
پاسخحذفممنون سمانه جون.لطف کردی.منم از راه دور می بوسمت عزیزم
پاسخحذفبه به چه عكسهاي خوشگلي مامان بهار مهربون ماما گفتن هاناي خوشگلت مبارك ! اميدوارم روزهاي شادي را در كنار دختر قشنگت تجربه كني!!بوس
پاسخحذف